تبلیغات
انشا های آماده
منوی اصلی
انشا های آماده
  • آرمین آرام فر پنجشنبه 23 آذر 1396 12:04 ق.ظ نظرات ()
    انشای طبیعت:large_blue_circle:
    طبیعت یعنی هر آنچه که خداوند مهربان به ما عطا کرده است .از سرسبزی و زیبایی کوه و دشت و دمن تا دریا و غروب و خورشید و بسیاری از چیز های دیگر که زبان من قادر به گفتن آن نیست طبیعت همان گلی است که ما از روی خود خواهی آن را از اصلش جدا می کنیم، تا زیبایی و عمر کوتاهش را کوتاه ترکنیم را کوتاه تر می کنیم. طبیعت همان دریایی است که از زیباییش استفاده می کنیم ،از جزر و مدش زیبایی طبیعت را بیش تر حس می کنیم،اما پس از ترک کردن دیا وساحل هر آنچه که دور ریختنی است را در آن جا رها می کنیم ،با اینکه می دانیم این کار بد و ناپسند است ولی آن را انجام می دهیم و از همه بد تر زمانی است که برای تفریح خود زباله ها را در طبیعت رها م کنیم ، اما نمی دانیم چه آثار بدی برای خودمان دارد صدای طبیعت همچون آهنگ دلنواز روح ما را تازه می کند و به ما زندگی دوباره می بخشد .صدای شرشر آب صدای جیک جیک گنجشگ ها و صدها صدای دیگر که از آن لذت می بریم . ما انسان ها طبیعت را بسیار دوست داریم ، ولی از همه موجودات بیش تر به آن آسیب می زنیم ما باید برای طبیعت مانند هر موجود زنده ی دیگری احترام بگذاریم و برای آن ارزش قائل باشیم . یادمان باشد که ما در برابر نعمت های خداوند مسئول هستیم و خداوند از ما درباره ی آن نعمت ها باز خواست می کند . خداوندا کمک کن تا قدر طبیعت را بهتر و بیش تر بدانیم. آمین
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 23 آذر 1396 12:04 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • آرمین آرام فر پنجشنبه 23 آذر 1396 12:02 ق.ظ نظرات ()
    در این قسمتی انشایی توصیف با موضوع توصیف یک شخص کور برای شما قرار داده ایم:


    حضرت محمد (ص)میفرمایند:کور آن نیست که چشمش نابینا باشد،کور آن است که دیده بصیرتش کور باشد.
    در خیابان راه میرفتم که فردی با من برخورد کردو من به شدت به سطحی محکم برخورد کردم.بعد از عذر خواهی های آن شخص فهمیدم نامش الکساندرا بود؛الکساندرا دختر بسیار مهربانی بود،از دنیای رنگین و زیبای خودش برایم می گفت،او کلمه زیبا را در تمام چیزهایی که از لذت میبری برایم تعریف کرد،از نسیم گفت،از لذتی که موقع وزیدنش می آید،از اشک گفت،گرمایی که با آمدنش گونه هایت را نوازش میکند،خورشید را برایم چیزی بزرگ که گیسوانش را روی زمین پهن کرده توصیف کرد.
    یک روز دلم برای دنیا پر کشید میخواستم الکساندرا را ببینم،حسش کنم از او خواستم خودش را برایم توصیف کند
    دستانم را گرفت، لابه لای موهای ظریفش کشیدم موهای بلند و نرمی داشت دست های لطیف و باریک.
    گفت میخواهدمرا با یک چیز جدید اشنا کند،انگشت های ظریفش را لا به لای انگشت هایم گره زد و مرا آرام آرام کشاند بعد از مدتی ایستاد،دستم را روی شییء ضخیم گذاشت، رده رده های فرو رفتگی را میتوانستم حس کنم دستم را کمی تکان دادم نوشته هایی را روی آن حس کردم متنش(من و تو تا ابد )بود.
    هر چقدر که دستم را تکان میدادم میشتر مشتاق میشدم که بفهمم این چیست؟ دستم را بالاتر بردم آن شییء به چند تکه کوچکتر از خودش تقسیم شد انتهای هر کدام از تکه ها به چیزی نرم که پاره میشد،میرسید،روی آنها میتوانست خط های برجسته را حس کرد.
    دیگر طاقت نیاوردم میخواستم لب باز کنم که الکساندرا گفت این یک نهال درخت است تنه اش ضخیم که بعضی افراد روی آن یادگاری مینویسند،تکه های کوچکترش شاخه های آن است.شاخه ها، میوه ها و برگ هارا حمل میکنند.برگ ها همان چیز های نرم و نازک هستند که رنگ سبز دارند، اصلا یادم نبود که تو نمیدانی سبز یعنی چه،و سکوت کرد.
    دستم را گرفت و یک چیز بسیار کوچک روی دستم گذاشت.تکان می خورد. خود به خود صدای خنده ام بالا رفت.الکساندرا گفت به این حس می‌گویند قلقلک.قلقلک را دوست داشتم.
    آن چیز هنوز در دستم این طرف و آن طرف میرفت،خواستم بفهمم که آن چیست؟ دستم را روی آن گذاشتم که حسش کنم،اما دیگر تکان نخورد،خیلی ریز بود، اصلا نمی شد فهمید.از الکساندرا پرسیدم که چیست و او گفت که آن مورچه بود یک حشره که جان دارد خانه اش زیر زمین است، پاهای ریزی و رنگ سیاهی دارد درست مانند دنیای تو!
    اما من حتی نمیدانستم سیاه چیست؟!
    آن روز فقط در این فکر بودم که دنیای الکساندرا چه شکلی میتواند باشد.
    چند روز بعد عملی برای چشم هایم داشتم دکتر ها می گفتند فردی پیدا شده که یک چشمش را اهدا کند تا تو بتوانی ببینی.
    بعد از عمل،چشمم را باز کردم،الکساندرا با یک چشم بسته جلویم بود.فردی زیبا با قلبی بزرگ.
    یک چشمش را به من داده بود و گفت می‌خواهم حداقل یک چشمم دنیا را از دید دیگری ببیند!
    دنیای الکساندرا واقعا قشنگ تر از تاریکی مطلق بود.
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 23 آذر 1396 12:03 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • آرمین آرام فر پنجشنبه 23 آذر 1396 12:01 ق.ظ نظرات ()
    :ballot_box_with_check:زنگ در لغت,به معنای آوا و یا هر صدایی است که برای مدتی مکررا تکرار می شود و خواهان فهم دریافتی از سوی ماست.اما در واقع,زنگ ها طیف وسیعی از عبارات و اتفاقات را شامل می شوند که هر کدام دنیایی جداگانه دارند و معنا و مفهومی متفاوت...
    چون قلم می رقصد بر صفحه کاغذ,خواستار تمرین نوشتن درباره موضوعیست و آن موضوع,زنگ های بی صداست...
    شاید از خودتان بپرسید,ماهیت یک زنگ این است که بنوازد و صدایی از خود ایجاد کند,اما من زنگ هایی را به رشته تحریر در می آورم که گوش مانده اند و مهر سکوت بر لب آویخته اند.
    همه ما بارها و بارها صدای زنگ مدرسه را شنیده ایم,کودکانی که با شادی و شور وارد حیاط مدرسه شده,سر کلاس ها به نوبت حاضر می شوند و در آخر هم با کوله های عروسکی و رنگارنگشان راه خانه را در پیش می گیرند.
    یک نفر مادرش منتظر است,او می رود. گروهی با اتوبوس به خانه بر می گردند.چندی با دوستان جان جانشان پیاده مسیر را می پیمایند اما در این میان,پسرکی است که آخر از همه,طمانینه وار بیرون می آید.عجله ای برای خروج ندارد,زیرا کسی را در انتظار نمی بیند.
    زنگ مدرسه مکررا نواخته می شود او هم مسیرش را ادامه می دهد,از خیابانهای پر ازدحام گذر می کند و از رودخانه,داروهای مادر را خریداری می کند.شکلاتی که در مدرسه به او داده اند را در کیف نگه داشته است,برای خواهرش می خواهد,خواهری که در خردسالی,قربانی این تقدیر بی رحم شد و بر اثر سرطان خون درگذشت...
    تنها بخاطر چند قران مال این دنیا,کودکیش با غم و رنج ادغام شد و در صبحگاهی دگر هیچگاه چشم هایش را نگشود.
    پسرک قصه من چشمان خیسش را به روی تلخی ها بست و به مانند هر روز,راه بهشت زهرا را در پیش گرفت...
    تا به حال گوشتان زنگ خورده است؟اصلا مگر گوش هم می تواند زنگ بزند؟من پاسخ می دهم,آری...
    زمانی که دخترکی بر اثر بیماری تلف می شود و هیچ کس را ندایی برای یاری نیست,زمانی که یک کارگر ساختمان بر اثر اتفاقی ناگوار,مهمان دائم یک ویلچر می شود و ذره ذره فروپاشی خانواده اش را به نظاره می نشیند و شاید هم زمانی که من این ها را می شنوم,می بینم و می فهمم اما دستی را نمی گیرم,گوش ها هم زنگ می زنند,زنگ هایی بی صدا که شاید شنیده نشوند اما ریشه های احساس و عشق را هدف می گیرند,می سوزانند,می خشکانند و می روند.
    و حال قلمِ تنها,تقلایی برای سمع آوای سکوت خواهد انگار...
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 23 آذر 1396 12:02 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • آرمین آرام فر چهارشنبه 22 آذر 1396 11:10 ب.ظ نظرات ()
    کدام حشره برای انسان مفیدتر است؟
    دنیا از نگاهی دیگر
    حتما وقتی اسم حشره ی مفید می آید، شما به یاد زنبور عسل یا اگر آدم احساساتی باشید به یاد پروانه می افتید؛ ولی این اشتباه است!!
    وقتی حرف حشره مفید می آید مگس این حشره ی سیاه حرف اول را میزند! آری درست است مگس از دیگر حشره ها مفیدتر است. از فایده های مگس میتوان به سحر خیزی اشاره کرد. حتما میپرسید چجوری؟ احتمالا شده یک مگس در اتاقتان باشد و با آوار صبحگاهش آنهم در گوش شما یا نوازش هایش روی قسمت هایی که باز هست شما را پنج صبح بیدار کند؟ اگر تن به این اتفاق بدهید، مگس میتواند شما را در عرض پنج روز سحر خیز کند. کاری که هیچ احد الناسی نمیتواند انجام دهد!
    لاغر شدن: تا به حال شده سر سفره بنشینید و مگس هم مهمانتان باشد؟ مگس با نشستن روی همه چیز اشتهایتان را به طور صد درصد طبیعی کور میکند و باعث لاغر شدن در عرض سه چهار روز میشود.
    تحرک و سلامت ماندن در همه ی موقعیت ها : نگویید که تا به حال نشده که چند هفته دست و پایتان همیشه درحال حرکت باشد و به دنبال مگس برود، یا ساعت ها پشه کش به دست به دنبال مگس بدوید و از آنجایی که مگس حشره ی چابک و سریع است، موفق نشوید؟ بله این یک نوع ورزش و تحرک است!
    تیز بینی: از آنجایی که مگس حشره ی مشکی و نه چندان بزرگ است و خیلی خوب استتار میکند شما به چشمان تیز بینی برای دیدنش و هلاک کردنش احتیاج دارید و اگر مدت زیادی مگس را دنبال کنید به چشمان تیز بینی دست پیدا خواهید کرد. و در نهایت ضد افسردگی: تاحالا شده تنها در خانه باشید و احساس افسردگی کنید؟! مگس تنها حشره ای است که در تابستان و در خانه تحت هیچ شرایطی شمارا تنها نمیگذارد و اگر وجودش را جدی بگیرید و با او حرف بزنید احساس سبکی می کنید و دیگر دچار افسردگی نمیشوید. در هرحال با مگس ها یا بی مگس ها تقدیم به مگس ها!!!!

    کلاس ششم
    قلم طنز و روان
    مطهره محمودی
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 22 آذر 1396 11:13 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • آرمین آرام فر چهارشنبه 22 آذر 1396 11:05 ب.ظ نظرات ()
    تلفن همراه را از این نظر تلفن همراه مینامند که همه جا با ماست از جمله خانه خیابان صف اتوبوس و …. تلفن همراه هرچه بزرگتر و به سایز نان بربرس نزدیک تر باشد ما را با کلاس تر با اهمیت تر و مهم تر جلوه میدهد زیرا در دستان ما جا نمیشود و دیگران را وادار میکنند جور دیگری به ما بنگرند

    میتوان با آن پیامک های درشت ریز چاق لاغر یا بدون متن بدهیم و به اصطلاح دوستان را سر کار بگذاریم و از دور تفریح گنیم و بخندیم!!!

    توجه داشته باشید هیچ وسیله دیگری همچنین قابلیتی ندارد تلفن همراه با اعتماد ترین و رازدارترین دوست ما در دنیاست زیرا رمز و قفل دارد و برای حفظ راز های ما تا جای ممکن ایستادگی میکند

    ممکن است با چکش له شود ولی چیزی را لو نمیدهد و به اصطلاح نم پس نمیدهد تلفن همراه به ما این امکان را میدهد که در این بودن نباشیم و در عین همراهی با دوستان جدا از آن ها و با تلفن همراه خود مشغول بازی باشیم

    خوبی دیگر تلفن همراه این است که هر گاه کسی با ما کار داشت به راحتی میگوید مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد پیام شما از طریق سرویس صوتی به مخاطب اطلاع داده میشود برای کاستن از هزینه های تماس گاهی بهتر است بگوییم شارژم داره تموم میشه با من تماس بگیر و یا اگر نخواهیم تماس بگیریم میگوییم شارژم تمام شده بود

    تلفن همراه همبازی خوبی هم هست و گاهی میتوان از صبح سحر تا بوق سگ با آن بازی کنیم تا خوابمان ببرد پس تلفن همراه همراه همیشگی ما بهترین همبازی و رازدار ماست و کم خرج و با اعتماد و بهترین دوست ماست.
    …………………………………………………………

    انشا غیر طنز تلفن همراه :

    اگر سی سال پیش به کسی میگفتید وسیله ای ساخته خواهد شد که بدون اینکه به سیم وصل باشد با آن میتوان ازتباط برقرار کرد بی شک به شما میخندید و با تعجب به شما نگاه میکرد

    اما امروزه یکی از مهمترین وسایل ارتباطی تلفن همراه است و بسیاری از بخش های زندگی ما به ان گره خورده است از پرداخت فیش های آب و برق گرفته تا تماشای تلوزیون و انجام کار های بانکی از طریق تلفن همراه میسر استشماره صد ها و هزاران نفر از دوستان و همکاران را میتوان در آن ذخیره و نگه داری کرد میتواند مانند یک منشی یادداشت ها را برای ما به خاطر بسپارد و در صورت لزوم به ما یاد آوری کند

    تقویم قرآن و انواع کتاب ها را میتوان در آن نگه داری کرد و به راحتی میتوان از آن در هر جایی بهره برد و چون اندازه ی آن کوچک است ما را از نگه داری قفسه های بزرگ و کتاب های قطور بی نیاز میکند

    با تلفن همراه در هر لحظه میتوانیم به دوستان و آشنایان خود دسترسی داشته باشیم و از اخرین اخبار جهان مطلع شویم اما این وسیله با ویژگی منحصر به فرد مضراتی هم دارد:

    این دستکاه ممکن است ما را از جمع دوستان و اشنایان دور و منزوی کند و در حالی که در کنار آن ها هستیم از آن ها غافل باشیم

    و ضعیفی چشم و امواج سرطان زا و …..

    تلفن همراه زندگی امروزه را از خیلی از جهات راحت تر کرده است اما باید توجه داشته باشیم که بیش از حد از آن استفاده نکنیم و همیشه اعتدال را رعایت کنیم 
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 22 آذر 1396 11:06 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • آرمین آرام فر چهارشنبه 22 آذر 1396 11:04 ب.ظ نظرات ()
    انشا آماده با موضوع مادر را در ادامه این مطلب مشاهده می کنید
    این انشا به توصیف مادر می پردازد:::



    انشاء موضوع:توصیف مادر
    نویسنده ستاره بیات
    سلام میخواهم درمورد مادراین فرشته ی روی زمین بنویسم مادری که 9ماه مرا دردل خودپروراندهوحالاکه بدنیا اورده وبه این سن رسانده میخواهم چندکلمه ی بنویسم.
    من ان چشمای مادرم وان لبخندزیباوان تبسم زیباراکه هرروزبرروی من وخواهرم میزندهرگزفراموش نمی کنم مادرمهربانم چه بنویسم درموردشمابهترین وصمیمانه ترین شادباش های زندگی ام رابه شما تقدیم می کنم ودستای نازنینت راهرروزمی بوسم .
    چندبهاروچندتابستان که ازعمرم گذشته توهمان بهاری که هرگز تمام نخواهی شدودست هایم راهمیشه دردست میگیری وهرگز خسته نیستی وهمیشه درقلب من میمانی .
    مادرم مراکه هرروزروانه مدرسه می کنی باسهم وصلوات می اندیشی وسلامتی من رادرگاه خداوندبزرگ خواستاری وارزوی موفقیت من دردرس هایم راداری خداوندمهربان شکرگزارم که این چنین مادری راخداوند به من عطا کرده است.
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 22 آذر 1396 11:05 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • آرمین آرام فر چهارشنبه 22 آذر 1396 11:02 ب.ظ نظرات ()
    خش خشی..‌‌.(تصویر سازی)

    خش خشی آشنا سکوت پرهیاهوی قلب خاک را می‌‌لرزاند و ناگهان.‌‌.. رنگ در آرزوی بلند طراوت می‌غلتد و جهان بی رنگ تمنای خاموشم را رنگی‌می‌کند.
    نور خورشید از میان روزنه‌های کوچک خاک، قرار را در ثانیه به ثانیهٔ بی‌قراری هایم نهادینه می‌کند‌. عطرباران نوای‌شور انگیز تبار یاس‌ها را تا فراسوی افق عشق می‌پراکند‌‌.
    به‌سختی تکانی می‌خورم دراین دامن پرچینِ مخملی و بالاتر می‌آیم از پله‌های‌آبی‌رنگ آسمان و بانوازش دستان گرم نسیم، زنگار یخ‌زده را از قلب سردم می‌زدایم.:seedling:
    تپش قلبم با صدای آواز غمگین جوجه گنجشکی درهم‌ می‌آمیزد. گویی پرواز را از یاد برده و می‌هراسد از اینکه آسمان برسرش آوار شود.
    سایهٔ‌تردید قلبم نورِ‌ یقین می‌خواهد، روح من در جستجوی زلالی یک رود است، دیدگانم لبریز از ابرهای بارانی است که نمی‌دانند ازچه ببارند وحرف‌هایم نمی‌دانند که دانه‌های سبزشان را در دل کدامین صحرای حاصلخیز بکارند!
    شاید در این جادهٔ آبی‌رنگ و بی‌انتها، انتظار قاصدکی را می‌کشم که قرار است خبری برایم بیاورد؛ خبری از دورها، از بغض‌سرد چکاوک‌‌ها یا از صدای باران زدهٔ آبشارها. وشاید خبری از...
    دستانم هنوز به شاخه‌های سرو نمی‌رسد تا بگردم میان برگ‌هارا وچشمانم آنقدر سو ندارد که در بی‌انتها ردی بگیرند از او. نمی‌دانم قاصدک کجاست! کجای این دنیای بزرگ؟!
    دمدمهٔ غروب آفتاب است و آسمان در انتهای دشت آتش گرفته است. خورشید دامن از زمین باکاهلی برمی‌چیند و سایه روشن‌‌های وهم‌آلودی گوشه‌و کنار را به شکل‌مرموزی رنگ‌آمیزی کرده است.
    باد هوهوی صدای خمیازهٔ درخت‌هارا به ‌شکوفه‌های‌سیب گره می‌زند وقلبم همزمان با رنگ‌بازی‌ِ آسمان، بی‌قرارتر می‌شود برای نجوای مهتاب. شاید او خبر داشته باشد که قاصدک کجاست.‌..
    شب بر سینهٔ سنگین کوه، زلف‌سیاهش را پریشان می‌کند و مهتاب چلچراغ قلبم می‌شود. صدایش به خنکای‌نور ستاره است و به غریبگی بی‌خبری اش از قاصدک‌.:crescent_moon:
    برگ‌ها زمزمه کنان در گوش‌باد،:leaves: ماه رقصان میان چشمه را نظاره می‌کنند. مسیر سیمین نورماه بوی سکوت تلخی را می‌دهد که خبر از بی‌خبری دارد. شبنم روی‌برگم یخ‌زده است ومن همچنان بالا می‌روم از این نردبان نامرئی...:seedling:
    روزها می‌گذرند و جهان کوچکتر می‌شود برایم. می‌ترسم روزی آنقدر کوچک شود که دیگر در آن جا نشوم!! من قد کشیده ام از گلدان خاک و دستانم نزدیک‌تر شده به آفتاب؛ ولی دیگر توان ایستادن ندارم. چشمانم خسته اند و نیاز مبرمی دارند به وصل. دلم سجاده‌ای می‌خواهد از جنس خاک که تا ابد سربه سجده گزارم روی دستانش.
    هربار. که واژهٔ انتظار را تلفظ می‌کنم، نفس هایم تنگ‌تر می‌شود و صدایم خش‌دار.
    اگرشما روزی قاصدک رادیدید به او بگویید :نیامدی ولی نسیم صدایت را به گوش گیاه رساند که آرام زمزمه می‌کردی :همین یک کلمه کافیست برای تمام بی‌خبری‌ها، «خدا».:heart:
    چشمانم را آرام می‌بندم. خش‌خشی آشنا سکوت پرهیاهوی خاک را می‌شکند و‌باز...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 22 آذر 1396 11:03 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • آرمین آرام فر چهارشنبه 22 آذر 1396 11:02 ب.ظ نظرات ()
    انشا درباره ی مهمانی فامیلی یا خانوادگی
    دید و بازدید فامیل ، رسمی کهن در ایران است که در اسلام هم به شدت به آن تاکید شده است و در اصطلاح به ان صله رحم میگویند که به معنای پیوند کردن دو چیز است.
    کم کم با گسترش ابراز های ارتباطی این دید و بازدید ها کم رمغ تر شده است چرا که برخی ارتباط خود را با دوستان و آشنایان خود در حد برقراری یک تماس تلفنی محدود کرده اند. اما برخی همچنان صله رحم را به جای می آورند با این تفاوت که بیشتر برای استفاده از وای فای میزبان به مهمانی می روند تا دیدار با میزبان.
    پس از احوال پرسی و کمی خوش و بش به سراغ اصل مطلب رفته و جویای حال مدم و پسورد آن می شوند.
    میزبان هم به رسم مهمان نوازی فارغ از حجم محدود اینترنت خود راز مودم را علنی می کند که این سرآغاز حاکم شدن سکوت در مجلس گرم خویشاوندی است. یکی خندان و دیگری عصبانی، برخی متعجب و کمی نگران از متن هایی که در شبکه های اجتماعی خود می بینند و اگر هم حرفی رد و بدل شود محدود به موضوعات دریافتی از فضای سایبری است.
    مهمانان بی تفاوت نسبت به صله رحم و پرسیدن اوضاع و احوال یکدیگر! همه در کنار یکدیگر با گوشی خود در تنهایی به سر می برند. میهمانی ها شلوغ است اما صدای دلینگ دلینگ پیام های شبکه های اجتماعی بالاتر از هر صدای دیگری به گوش می رسد. البته این موضوع تنها منحصر به میهمانی ها و دورهمی های خانوادگی نیست

    حتی ماجرا دیگر به جوان ها هم محدود نیست بلکه بزرگ ترهای فامیل هم با خرید گوشی های هوشمند، در میهمانی ها حسابی مشغول تلفن های همراه شان شده..
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • آرمین آرام فر چهارشنبه 22 آذر 1396 11:00 ب.ظ نظرات ()
    تنها صدای هیاهوی باد به گوش می رسد.
    پنجره٬ زیر تازیانه و شکنجه های باد وحشی٬ طاقت نیاورده و تاب و تحملش از جام صبرش لبریز شده است. پنجره٬ باتکان های گوشخراش و پردردش و رقص پرغوغای وجودش٬ رنج و عذاب درونش را فریاد می زند.
    شیشه ی پنجره غبار و پردود و شکسته٬ آیینه وجودش از تنهایی سرریز شده و بغضش شکسته٬ تارهای عنکبوت درهم پیچیده٬ فرشی از خاک روی زمین گسترده و گل های در گلدان شده پژمرده. چون قبرستانی شده بی قبر و تابوتی تهی از هرگونه جسم سرد و سنگی.
    تق...تق....٬ تق تق کفشهای مشکی ورنی براقی طلسم سکوت حاکم بر خانه را می شکند. درتاریکی خانه٬ از دل شیشه های شکسته و زخم خورده ی پنجره٬ پرتو های گرم و نورانی و امید بخش خورشید٬ روشنایی را بر جان سرد خانه می بخشد. درزیر پرتو های نور و سکویی از نور و سکوت٬ مردی نمایان می شود.
    قامتش چون سرو بلند و قدم هایش چون کوه استوار. سردی نگاهش٬ استواری گام هایش٬ ابهت هیکل و ابروان گره خورده اش٬ چین های نشسته بر پیشانی بلندش٬ همه و همه بازبان بی زبانی٬ با سکوتی پرصدا٬ فریاد می زنند غرور و غم نهفته در دل او را.
    پشت آبی چشمانش٬ دریایی طوفانی نهفته است‌. دریایی پرتلاطم و مواج. دریایی که موج سواران٬ قایقرانان٬ صیادان و عاشقان صدای باران٬ در گرداب غرور و خشم آن گرفتار خواهند شد‌. مرد٬ همچو مجسمه ای زیر دالانی از نور و سکوت ایستاده و هیکل بی نقصش را و جامه ی گرانبهای تنش را به نمایش گذاشته است.
    نسیم خنکی از لابه لای روزنه ها در سراسر محفل تاریک روشنی٬ جریان می یابد. و عطر دل انگیز طراوت و تازگی در فضای خانه می پیچد. گرد و غبار و خاک را با ناز و عشوه پس می زند و گیسوان شبرنگ مرد را به بازی میگیرد. گیسوان پرپیچ و تابش٬ با نوازش های مادرانه ی نسیم فرصت دیدار با پیشانی اش را می یابد و چین های نشسته بر پیشانی بلندش از شوق دیدار با گیسوانش به فراموشی سپرده می شود.
    دریای طوفانی چشمانش٬ آرام می گیرد. باموج های کوتاه و بلندش دل صخره را قلقلک می دهد و تا ژرفای وجود شن ریزه های ساحل نفوذ می کند. لبخندی مهمان لبان کوچک و سرخش می شود. و چون غنچه رزی٬ سرخی اش را به رخ آدمیان می کشد. دستان مشت شده اش باز شده و انگشتان بلندش از قفس طاقت فرسای خشم او رهایی یافته اند. و او٬ مرد خشمگین و خدای غرور چند لحظه پیش٬ با ناز و کرشمه و عشوه گری نسیم٬ سرمست شده و دانه ی خنده را در پالیز دلش پاشیده است. حال او٬ مرد خنده روی شیک پوش خوش هیکل چشم آبی است. که گل در برابر زیبایی او و لبخند نشسته بر لبان او کم می آورد و و عطر و رایحه مست کننده ی گلبرگ هایش را پیشکش او می کند..
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • آرمین آرام فر چهارشنبه 22 آذر 1396 10:57 ب.ظ نظرات ()
    طبیعت یعنی هر آنچه که خداوند مهربان به ما عطا کرده است .از سرسبزی و زیبایی کوه و دشت و دمن تا دریا و غروب و خورشید و بسیاری از چیز های دیگر که زبان من قادر به گفتن آن نیست طبیعت همان گلی است که ما از روی خود خواهی آن را از اصلش جدا می کنیم، تا زیبایی و عمر کوتاهش را کوتاه ترکنیم را کوتاه تر می کنیم. طبیعت همان دریایی است که از زیباییش استفاده می کنیم ،از جزر و مدش زیبایی طبیعت را بیش تر حس می کنیم،اما پس از ترک کردن دیا وساحل هر آنچه که دور ریختنی است را در آن جا رها می کنیم ،با اینکه می دانیم این کار بد و ناپسند است ولی آن را انجام می دهیم و از همه بد تر زمانی است که برای تفریح خود زباله ها را در طبیعت رها م کنیم ، اما نمی دانیم چه آثار بدی برای خودمان دارد صدای طبیعت همچون آهنگ دلنواز روح ما را تازه می کند و به ما زندگی دوباره می بخشد .صدای شرشر آب صدای جیک جیک گنجشگ ها و صدها صدای دیگر که از آن لذت می بریم . ما انسان ها طبیعت را بسیار دوست داریم ، ولی از همه موجودات بیش تر به آن آسیب می زنیم ما باید برای طبیعت مانند هر موجود زنده ی دیگری احترام بگذاریم و برای آن ارزش قائل باشیم . یادمان باشد که ما در برابر نعمت های خداوند مسئول هستیم و خداوند از ما درباره ی آن نعمت ها باز خواست می کند . خداوندا کمک کن تا قدر طبیعت را بهتر و بیش تر بدانیم. آمین
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • آرمین آرام فر چهارشنبه 22 آذر 1396 10:57 ب.ظ نظرات ()
    ..سالهابود که روستایمان رنگ برف راندیده بودوشاخه های درختان به خاطر سنگینی برف خم نشده بود.همه خوشحال از
    اینکه برف آمده درکوچه وخیابان هابودند.
    ..شالم را بیشتر روی دهان وبینی ام کشیدم چون در این جور
    مواقع گونه ها وبینی ام مانند گوجه قرمز می شوند. دانه های
    برف باشادی در همه جای زمین فرود می آمدند...بچه ها آن
    طرف تر مشغول آدم برفی درست کردن بودندوبعضی هایشان
    هم گلوله های برفی به یکدیگر پرتاب می کردند.دست هایم را
    مشت کردم تا از یخ زدگی بیشتر آنها جلوگیری کنم.
    ..بالاخره از روستا خارج شدم.تمام تپه های اطراف پوشیده از برف وسفیدی بود.بند پوتین های سربازی برادرم را که پا کرده بودم محکم تر کردم تااز پاهایم درنیایندچون برایم بزرگ بودند.
    بازحمت فراوان خودم رابه بالای یکی از تپه هارساندم.آنقدر
    برف آمده بودکه می شد روی آنهااسکی بازی کرد..اما ما که
    حتی پول یک جفت چکمه رانداشتیم اسکی مان دیگرچه بود..
    ازآن بالابه روستای پوشیده از برفمان نگاه انداختم که بعد از
    مدت هارنگ سفیدی درآن پدیدار شده بود.
    خدارابه خاطر رحمت هایی که امسال شامل حالمان کردشکرمیکنم.
    "خدایاشکرت که هنوز هم به فکرمان هستی."
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • آرمین آرام فر چهارشنبه 22 آذر 1396 10:56 ب.ظ نظرات ()
    احتیاط در سخن گفتن و پرهیز از گفتن حرفها نیشدار و خطرناك كه ممكن است به قیمت جان تمام شود .
    آورده اند كه ...
    شبی دزدی استادانه به هر طرف می تاخت . در اثنای راه گذر او بر كارگاه دیبا بافی افتاد كه جامه لطیف و زیبا می بافت و انواع تكلیف در آن به كار می برد و اصناف نقشهای بدیع و صورت های دلفریب در آن پدید آورده و نزدیك آمده بود كه آن جامه را تمام كند و از كارگاه بر گیرد . دزد با خود گفت : وضع موجود را از دست نباید داد و یافته ها را رها كرد ، صواب آن است كه ساعتی این جا مقام كنم چندان كه مرد دیبا باف ، این جامه از كار فرو گیرد بخشبد .
    من فرصت به غنیمت دارم و جامه را از وی ببرم . پس به حیلتی كه توانست در اندرون كارگاه او آمد و در گوشه ای مخفی نشست و استاد دیبا باف ، هر تاری كه در پیوستی . گفت : ای زبان به تو پناه می برم و از تو یاری می طلبم كه دست از من بداری و سر مرا در تن نگاه داری . مرد وقتی دیبا را تمام كرد و از كارگاه آن را پائین آورد ، آن را نیكو پیچید و از آن پرداخته شد .
    طلیعه صادق دزد از خانه بیرون آمد به سركوی منتظر نشست ، چندان كه مرد از عبادت خود دست كشید ، جامه برداشت و عزم سرای وزیر كرد ببیند او چه گوهری را ظاهر خواهد كرد چون به سرای وزیر رفت و وزیر به بارگاه آمد و در صفه بار نشست و پرده برداشتند ، استاد دیبا باف پیش تخت رفت و جامه عرضه داشت ، چندان كه جامه را باز كردند و حسن صنعت و لطف آن را دیدند ، حیران شدند و بر تناسب آن صورت غریب و تناوب آن نقوش بدیع ، تحسین ها كردند .
    پس رای از او سئوال كرد كه : این جامه ، سخت خوب پرداخته ای ، اكنون بگو كه این جامه را به چه كار آید ؟
    آن مرد گفت : بفرمای تا این جامه را در خانه نگهدارند تا روزی كه تو را وفات رسد . این جامه را به صندوق تو اندازند . وزیر از این سخن برنجید و فرمود تا آن جامه را بسوزانند و آن مرد را به زندان ببرند و زبان او را حلقومش بیرون كشند .
    مرد دزد آن جا ایستاده بود و آن حال را می دید ، چون حكم وزیر را شنید ، خندید . وزیر ، نظر برخنده او افتاد . او را در پیش خود خواند و از سبب خنده او پرسید مرد گفت : اگر مرا به گناه نكرده عقوبت نفرمایی و به مجرد قصد عزم ، بر ارتكاب جنایت مواخذه نكنی ، صورت حال ان مرد را بگویم . وزیر او را ایمن گردانید . مرد دزد حال مناجات او را باز گفت ، وزیر چون آن حكایت را شنید ، گفت : بیچاره تقصیر نكرده است ، اما شفاعت او به نزدیك زبان مقبول نیفتاده است . پس رقم عفو بر جریمهٔ او كشید و او را بفرموده تا قفل سكوت بر دهن نهد . چه كسی كه بر زبان خود اعتماد ندارد ، او را هیچ پیرایه به از خاموشی نیست.
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • آرمین آرام فر چهارشنبه 22 آذر 1396 10:55 ب.ظ نظرات ()

    نمی دانم خبر دارید یا نه ؟ من گلی داشتم ، گلی با رنگ ها و نقش های بسیار زیبا
    که عطرش همه جا به مشام می رسید زیباییش را با تمام وجودم احساس
    می کردم . هر بار که او را می دیدم قسمتی از آن را در دفتر خاطراتم قرار می دادم تا
    عطر زیبایش را همیشه و همه جا احساس کنم ،
    پیرزنی را می شناسم که چهره ی پیر و شکسته و کمر خمیده ای داشت و
    دستان پر مهرش همیشه در حال لرزش بود و روسری سفید همراه با گل های بزرگ
    ارغوانی بر سر می گذاشت.
    با سن حدود 95 سال و چشمان سبز رنگ و زیبا و هوش و حواس دقیق که به تنوع
    در زندگی علاقه داشت تا جایی که همه از نشاط و شاد بودن او درس زندگی می
    آموختند؛
    چادر سفیدی بر سر می گذاشت و بر سجاده سبز رنگ زیبایی که آن را از بهشت
    ایران ((حرم امام رضا(ع) )) خریده بود ، می ایستاد و نماز را بجای می آورد و ذکر خدا می گفت،
    قلب جوانش همیشه با مردم و جوانان بود و عاشق همه و همه مشتاق دیدار با
    او، قهرمان زندگی من ، مادر بزرگ من است.........
    مادربزرگ همه ما..........
    نمی دانم خبر دارید یا نه ؟
    صبحی دیگر صدایش را نشنیدم ، سجاده زیبایش را ندیدم....
    تسبیحی در دستانش ندیدم....
    صبحی که آسمان بعد از بارانی طولانی خورشید زیبایش را نمایان کرده بود، برای من
    چون غروبی تلخ و غم انگیز بود.....
    چقدر سخت بود عزیزی را به دل خاک سپردن.. تنها ماندن ..
    تنها رفتن ..
    نمی دانم خبر دارید یا نه ؟
    گلهایی را که از وجود او چیده بودم و در میان دفتر خاطراتم به یادگار گذاشته بودم
    اکنون بر سر مزارش می برم تا عطر زیبای آن به مشام همه برسد .
    تا همه بدانند.

    مزار بهترین ، بهترین هاست آنجا

    گلی ، زیباتر از گلهاست آنجا..
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • آرمین آرام فر چهارشنبه 22 آذر 1396 10:55 ب.ظ نظرات ()

    پاییز

    پاییز اوج جلوه­ی زیبایی خداست. پاییز فصل رنگ­های زرد و نارنجی و قرمز و سبز و… است. این فصل، رنگین کمان فصل­هاست. پاییز با همه­ی شکوه و ابهتش برای ما یادآور شروع مدرسه است. مدرسه همیشه برایم اوج عشق دوستانم است. مدرسه­ای که بسیاری از لحضات آن هرگز تکرارنشدنی است. گاهی در پاییز در حیاط مدرسه قدم می­زدم و برگ­های زیبای آن در زیر پایم خش خش صدا می­داد، چقدر این صدا برایم دل­انگیز و آرامش بخش بود. گاهی هم در باران­های نم­نم پاییز به حیاط خانه می­رفتم و از بوی خاک لذّت می­بردم. پاییز فصل­ایی است که شب­ها در آن طولانی­تر و روزها کوتاه­تر است. شب­ها همیشه از پنجره خانه نظارگر ماه و ستارگان در شب­های طولانی پاییز می­شدم. این فصل همیشه با باران­های نمناکش برایم زیبایی­اش دوچندان می­شود.

    پاییز فصل میوه­های خشمزه­ایی چون نارنگی و انگور است، من میوه­های پاییزی را دوست دارم و از خوردن آن­ها نهایت لذّت را می­برم. یکی دیگر از این میوه­ها سیب است میوه­ای که آن را بهشتی می­دانند. پاییز شامل سه ماه به نام­های مهر، آبان و آذراست. مهر ما را به یاد محبت و عشق می­اندازد. آبان یادآور شکوه وتقدس آب است، آب مایه حیات که زندگی آدمیان وابسته به آن است و آذر که معنی آتش را می­دهد. آتش یکی دیگر از عناصر مهم و نجات بخش بشر است. پاییز یکی دیگر از فصل­های پروردگار جهانیان است و اهمیت آن همیشه باید در اولویت باشد. در اول پاییز ساعت­ها را یک ساعت به عقب می­برند و شب­ها طولانی­تر می­شود. پاییز فصل باران­های زیبایی است که آدمی را پر از احساس لطیف می­کند، احساسی که تکرار شدنی نیست.
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • آرمین آرام فر چهارشنبه 22 آذر 1396 10:54 ب.ظ نظرات ()
    مادر ، آن هنگام كه درخشش چشمانت را در آسمان زندگی ام می بینم؛ آن هنگام كه جوشش چشمه ی چشمت را در سراشیبی صورت زیبایت برانداز می كنم؛ زمانی كه به یاد می آورم چگونه در جستجوی آغوش پرمهرت حجم خالی فضا را لمس می كردم و با بی تابی نامت را بر زبان می آوردم؛ دلم چون كودكی بازیگوش و بهانه گیر در كنج قفس سینه سر بر دیوار می كوبد.

    عزیز من، عزیز بودنت را خدا دانست. او كه بهشت را زیر پایت نهاد. و تو را بزرگ و گرامی داشت.

    گاه دست هایم روی موج احساس می لرزد و باران اشك در چشمانم به غم می نشیند. چرا که جوانیت را به پای من ریختی تا جوانم كنی، تا روزی كنارت بنشینم و سرم را بر زانویت بگذارم و نوازش دست هایت را روی صورتم احساس كنم ؛ تا روزی تكیه گاهت شوم و انیس تنهاییت.

    ای كسی كه خورشید در مقابل مهربانی ات شرمنده می شود و ماه چهره در نقاب می كشد، هنگامی كه رنج بی خوابی ات را كه با گریه های شبانه ی من تفسیر می شود، تصویر می كنم و زمانی كه به یاد می آورم كه نمی توانستم لحظه ای حتی به اندازه یك چشم بر هم زدن بی تو بمانم، اشك روی چشمانم پرده می اندازد.

    مادرم، ای امید من، هنگامی كه با وجودت گل آرزوهایم شكوفه داد و دیوارهای سنگی سكوتم شكست. تو به من زبانی آسمانی یاد دادی، تو آیینه ی آفتابی. مرا مثل آب جذب خودت كردی ، تو مرا سبز كردی…

    مادرم، ای آن كه وجود مقدست سراسر عشق و ایمان و دل دریاییت به وسعت آسمان است، من با وا‍ژه هایم كه لبریز عشق است همه جا می نویسم كه دوستت دارم و بدان كه تو را در ایمن ترین و زیباترین عضو بدنم جای داده ام و هر لحظه با هر تپش ، قلبم نام زیبایت را زمزمه می كند.
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 3 1 2 3