تبلیغات
انشا های آماده
منوی اصلی
انشا های آماده
  • آرمین آرام فر چهارشنبه 22 آذر 1396 10:56 ب.ظ نظرات ()
    احتیاط در سخن گفتن و پرهیز از گفتن حرفها نیشدار و خطرناك كه ممكن است به قیمت جان تمام شود .
    آورده اند كه ...
    شبی دزدی استادانه به هر طرف می تاخت . در اثنای راه گذر او بر كارگاه دیبا بافی افتاد كه جامه لطیف و زیبا می بافت و انواع تكلیف در آن به كار می برد و اصناف نقشهای بدیع و صورت های دلفریب در آن پدید آورده و نزدیك آمده بود كه آن جامه را تمام كند و از كارگاه بر گیرد . دزد با خود گفت : وضع موجود را از دست نباید داد و یافته ها را رها كرد ، صواب آن است كه ساعتی این جا مقام كنم چندان كه مرد دیبا باف ، این جامه از كار فرو گیرد بخشبد .
    من فرصت به غنیمت دارم و جامه را از وی ببرم . پس به حیلتی كه توانست در اندرون كارگاه او آمد و در گوشه ای مخفی نشست و استاد دیبا باف ، هر تاری كه در پیوستی . گفت : ای زبان به تو پناه می برم و از تو یاری می طلبم كه دست از من بداری و سر مرا در تن نگاه داری . مرد وقتی دیبا را تمام كرد و از كارگاه آن را پائین آورد ، آن را نیكو پیچید و از آن پرداخته شد .
    طلیعه صادق دزد از خانه بیرون آمد به سركوی منتظر نشست ، چندان كه مرد از عبادت خود دست كشید ، جامه برداشت و عزم سرای وزیر كرد ببیند او چه گوهری را ظاهر خواهد كرد چون به سرای وزیر رفت و وزیر به بارگاه آمد و در صفه بار نشست و پرده برداشتند ، استاد دیبا باف پیش تخت رفت و جامه عرضه داشت ، چندان كه جامه را باز كردند و حسن صنعت و لطف آن را دیدند ، حیران شدند و بر تناسب آن صورت غریب و تناوب آن نقوش بدیع ، تحسین ها كردند .
    پس رای از او سئوال كرد كه : این جامه ، سخت خوب پرداخته ای ، اكنون بگو كه این جامه را به چه كار آید ؟
    آن مرد گفت : بفرمای تا این جامه را در خانه نگهدارند تا روزی كه تو را وفات رسد . این جامه را به صندوق تو اندازند . وزیر از این سخن برنجید و فرمود تا آن جامه را بسوزانند و آن مرد را به زندان ببرند و زبان او را حلقومش بیرون كشند .
    مرد دزد آن جا ایستاده بود و آن حال را می دید ، چون حكم وزیر را شنید ، خندید . وزیر ، نظر برخنده او افتاد . او را در پیش خود خواند و از سبب خنده او پرسید مرد گفت : اگر مرا به گناه نكرده عقوبت نفرمایی و به مجرد قصد عزم ، بر ارتكاب جنایت مواخذه نكنی ، صورت حال ان مرد را بگویم . وزیر او را ایمن گردانید . مرد دزد حال مناجات او را باز گفت ، وزیر چون آن حكایت را شنید ، گفت : بیچاره تقصیر نكرده است ، اما شفاعت او به نزدیك زبان مقبول نیفتاده است . پس رقم عفو بر جریمهٔ او كشید و او را بفرموده تا قفل سكوت بر دهن نهد . چه كسی كه بر زبان خود اعتماد ندارد ، او را هیچ پیرایه به از خاموشی نیست.
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • آرمین آرام فر چهارشنبه 22 آذر 1396 10:55 ب.ظ نظرات ()

    نمی دانم خبر دارید یا نه ؟ من گلی داشتم ، گلی با رنگ ها و نقش های بسیار زیبا
    که عطرش همه جا به مشام می رسید زیباییش را با تمام وجودم احساس
    می کردم . هر بار که او را می دیدم قسمتی از آن را در دفتر خاطراتم قرار می دادم تا
    عطر زیبایش را همیشه و همه جا احساس کنم ،
    پیرزنی را می شناسم که چهره ی پیر و شکسته و کمر خمیده ای داشت و
    دستان پر مهرش همیشه در حال لرزش بود و روسری سفید همراه با گل های بزرگ
    ارغوانی بر سر می گذاشت.
    با سن حدود 95 سال و چشمان سبز رنگ و زیبا و هوش و حواس دقیق که به تنوع
    در زندگی علاقه داشت تا جایی که همه از نشاط و شاد بودن او درس زندگی می
    آموختند؛
    چادر سفیدی بر سر می گذاشت و بر سجاده سبز رنگ زیبایی که آن را از بهشت
    ایران ((حرم امام رضا(ع) )) خریده بود ، می ایستاد و نماز را بجای می آورد و ذکر خدا می گفت،
    قلب جوانش همیشه با مردم و جوانان بود و عاشق همه و همه مشتاق دیدار با
    او، قهرمان زندگی من ، مادر بزرگ من است.........
    مادربزرگ همه ما..........
    نمی دانم خبر دارید یا نه ؟
    صبحی دیگر صدایش را نشنیدم ، سجاده زیبایش را ندیدم....
    تسبیحی در دستانش ندیدم....
    صبحی که آسمان بعد از بارانی طولانی خورشید زیبایش را نمایان کرده بود، برای من
    چون غروبی تلخ و غم انگیز بود.....
    چقدر سخت بود عزیزی را به دل خاک سپردن.. تنها ماندن ..
    تنها رفتن ..
    نمی دانم خبر دارید یا نه ؟
    گلهایی را که از وجود او چیده بودم و در میان دفتر خاطراتم به یادگار گذاشته بودم
    اکنون بر سر مزارش می برم تا عطر زیبای آن به مشام همه برسد .
    تا همه بدانند.

    مزار بهترین ، بهترین هاست آنجا

    گلی ، زیباتر از گلهاست آنجا..
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • آرمین آرام فر چهارشنبه 22 آذر 1396 10:55 ب.ظ نظرات ()

    پاییز

    پاییز اوج جلوه­ی زیبایی خداست. پاییز فصل رنگ­های زرد و نارنجی و قرمز و سبز و… است. این فصل، رنگین کمان فصل­هاست. پاییز با همه­ی شکوه و ابهتش برای ما یادآور شروع مدرسه است. مدرسه همیشه برایم اوج عشق دوستانم است. مدرسه­ای که بسیاری از لحضات آن هرگز تکرارنشدنی است. گاهی در پاییز در حیاط مدرسه قدم می­زدم و برگ­های زیبای آن در زیر پایم خش خش صدا می­داد، چقدر این صدا برایم دل­انگیز و آرامش بخش بود. گاهی هم در باران­های نم­نم پاییز به حیاط خانه می­رفتم و از بوی خاک لذّت می­بردم. پاییز فصل­ایی است که شب­ها در آن طولانی­تر و روزها کوتاه­تر است. شب­ها همیشه از پنجره خانه نظارگر ماه و ستارگان در شب­های طولانی پاییز می­شدم. این فصل همیشه با باران­های نمناکش برایم زیبایی­اش دوچندان می­شود.

    پاییز فصل میوه­های خشمزه­ایی چون نارنگی و انگور است، من میوه­های پاییزی را دوست دارم و از خوردن آن­ها نهایت لذّت را می­برم. یکی دیگر از این میوه­ها سیب است میوه­ای که آن را بهشتی می­دانند. پاییز شامل سه ماه به نام­های مهر، آبان و آذراست. مهر ما را به یاد محبت و عشق می­اندازد. آبان یادآور شکوه وتقدس آب است، آب مایه حیات که زندگی آدمیان وابسته به آن است و آذر که معنی آتش را می­دهد. آتش یکی دیگر از عناصر مهم و نجات بخش بشر است. پاییز یکی دیگر از فصل­های پروردگار جهانیان است و اهمیت آن همیشه باید در اولویت باشد. در اول پاییز ساعت­ها را یک ساعت به عقب می­برند و شب­ها طولانی­تر می­شود. پاییز فصل باران­های زیبایی است که آدمی را پر از احساس لطیف می­کند، احساسی که تکرار شدنی نیست.
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • آرمین آرام فر چهارشنبه 22 آذر 1396 10:54 ب.ظ نظرات ()
    مادر ، آن هنگام كه درخشش چشمانت را در آسمان زندگی ام می بینم؛ آن هنگام كه جوشش چشمه ی چشمت را در سراشیبی صورت زیبایت برانداز می كنم؛ زمانی كه به یاد می آورم چگونه در جستجوی آغوش پرمهرت حجم خالی فضا را لمس می كردم و با بی تابی نامت را بر زبان می آوردم؛ دلم چون كودكی بازیگوش و بهانه گیر در كنج قفس سینه سر بر دیوار می كوبد.

    عزیز من، عزیز بودنت را خدا دانست. او كه بهشت را زیر پایت نهاد. و تو را بزرگ و گرامی داشت.

    گاه دست هایم روی موج احساس می لرزد و باران اشك در چشمانم به غم می نشیند. چرا که جوانیت را به پای من ریختی تا جوانم كنی، تا روزی كنارت بنشینم و سرم را بر زانویت بگذارم و نوازش دست هایت را روی صورتم احساس كنم ؛ تا روزی تكیه گاهت شوم و انیس تنهاییت.

    ای كسی كه خورشید در مقابل مهربانی ات شرمنده می شود و ماه چهره در نقاب می كشد، هنگامی كه رنج بی خوابی ات را كه با گریه های شبانه ی من تفسیر می شود، تصویر می كنم و زمانی كه به یاد می آورم كه نمی توانستم لحظه ای حتی به اندازه یك چشم بر هم زدن بی تو بمانم، اشك روی چشمانم پرده می اندازد.

    مادرم، ای امید من، هنگامی كه با وجودت گل آرزوهایم شكوفه داد و دیوارهای سنگی سكوتم شكست. تو به من زبانی آسمانی یاد دادی، تو آیینه ی آفتابی. مرا مثل آب جذب خودت كردی ، تو مرا سبز كردی…

    مادرم، ای آن كه وجود مقدست سراسر عشق و ایمان و دل دریاییت به وسعت آسمان است، من با وا‍ژه هایم كه لبریز عشق است همه جا می نویسم كه دوستت دارم و بدان كه تو را در ایمن ترین و زیباترین عضو بدنم جای داده ام و هر لحظه با هر تپش ، قلبم نام زیبایت را زمزمه می كند.
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • آرمین آرام فر چهارشنبه 22 آذر 1396 10:54 ب.ظ نظرات ()
    انشاء درباره شهید

    نویسنده :بهار بساکی

    همگی اطلاعات هرچند کوچک درباره شهید داریم
    بعضی ها شهید رابه شجاعت تشبیح می کنند بعضی دیگر به مقاومت...
    ولی من شهید رابه قصه ی عشقو فداکاری تشبیح می کنم قصه ای که چون سنگ نوشته ای از خون در یاد ها باقی می ماند...... همه فکر می کنند شهید شدن یعنی پایان درواقع شهید شدن یعنی آغاز..... آغاز زندگی دوباره...... شهادت زیباترین بخش این قصه است قصه ای که اگر هزاران سال بگذرد تکراری نمی شود مانند الماسی که اگر هزاران سال از قدمتش بگذرد اصلا کهنه نمی شود............ پایان
    بهار بساکی...
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • آرمین آرام فر چهارشنبه 22 آذر 1396 10:53 ب.ظ نظرات ()
    خاطره ای از یک روز بارانی

    از هجوم روشنایی شیشه های در تکان میخورد
    صبح شد، آفتاب آمد.
    چای را خوردیم روی سبزه زار میز
    ساعت نه، ابر آمد، نرده ها تر شد.
    لحظه های کوچک من زیر لادن ها نهان بودند.
    یک عروسک پشت باران بود.
    ابرها رفتند، یک هوای صاف، یک گنجشک، یک پرواز.
    باصدای جیک جیک گنجشک ها از خواب برمی خیزم.نسیمی خنک می وزد.لباسی گرم برتن و صبحانه ای آماده می کنم.
    بایک فنجان قهوه در دست به کنار پنجره می آیم و به دشت بیرون می نگرم.نسیم مانند نوازشی از لابه لای موهایم می گذرد.
    آسمان ابری ست.قطره های باران مانند بلورهای درخشان بر زمین میخورند و خود را لابه لای سبزه ها رها و پنهان میکنند.
    برگ های رنگین هم از شاخه درختان جداشده و به این سو و آن سو می روند.
    طنین و ندای باران،خش خش برگ ها و نسیم پاییزی را دوست دارم، روحم را نوازش می دهد.
    به بیرون می روم و در این هوای پاییزی قدم می زنم. در این باران تنهایی قدم زدن را بیشتردوست دارم.
    این آرامش وصف نشدنی است.
    در این حال تنها به یک چیز می اندیشم، عظمت وشکوه خداوند که بی پایان است و آن قدر زیباهستند که نمی دانم چه بگویم و چگونه از شکر نعمت هایش برایم.
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • آرمین آرام فر چهارشنبه 22 آذر 1396 10:53 ب.ظ نظرات ()
    موضوع صدای بآرآن
    عنوآن:من وآغوش آسمانی شب
    آسمان که میباردتمام وجودم رادرآغوش میگیرد
    گاهی حس میکنم که قدم زدن درجاده های بارانی مرابه تک تک صدای تپش های قلبم نزدیک ترمیکند.
    راه میروم وبه حرف های دلم گوش فرامیدهم وگاهی آنقدرغرق حرف هایش میشوم که فراموش میکنم دنیای اصرافم را؛فقط صدای باران یادم میماندوقطرات اشک آسمان؛اشک هایم فرومیریزدوقتی میشنودناله های بی صدای قلبم را...
    انگارحرف حرف صدایش مثل قطرات باران به وجودم تنه میزند...
    حرف دلم رامیشنوم وبه خاطرشکستن آن اشک میریزم؛چراکه گاهی ازروی بغض میخندم وگاهی ازگریه قهقهه میزنم....
    ابرهامیبارندومیبارندوآسمان مرادرآغوش بارانی خودمیفشارد....
    صدای باریدن باران وصدای باریدن چشمانم وباریدن حرف های دلم دروسعت آسمان شب مرابه تنهایی هالحظه به لحظه نزدیک ترمیکندوچه دردناک است دوری قلب هاباوجودما!
    پس توهم گوش کن به حرف هایش وناله های بی صدایش رابشنوواورادرک کن وباباران هم صداشو!
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • آرمین آرام فر چهارشنبه 22 آذر 1396 10:52 ب.ظ نظرات ()
    یه روزمه آلود
    اون روزدرست مثله امروزبود!
    بارون شدیدی میبارید....
    ازکلاسم زدم بیرون
    به سختی میتونستم جلوی راهموببینم آخه هوابه شدت مه آلودبود!!
    یه نگاه به آسمون انداختم
    ابرهاآسمون روتوآغششون محاصره کرده بودن ورنگش بیشتربه خاکستری میخوردتاآبی!!!البته هوای تهران همیشه همینجوری بود..مه آلودوغمناک....
    نگام به عابرایی بودکه باچتروبی چترباعجله میدویدن تابه مقصدشون برسن....ازشدت سرمابه خودم میلرزیدم اماحتی سردی هواولرزشمم باعث نشدکمی به سرعت قدمام اضافه کنم،پالتوموبیشتربه خودم چسبوندم ودستاموتوی جیبام مخفی کردم...
    هیچوقت ازبارون خوشم نمیومدولی الان دلم میخواست ازتمام این ثانیه های رهاییم استفاده کنم چراکه میدونستم اگه برم خونه دوباره مشکلات روسرم فرودمیان وروزازنو وروزی ازنو!!
    مه باعث شده بودمدام سرفه کنم،ازبچگی توی نفس کشیدن مشکل داشتم به خصوص توی همچین هوایی!محوفکروخیال شده بودم که صدای بوق ماشین وچرت گفتن راننده تلنگری شدبرای شکستن بغضم:(خانوم خوشگله برسونمت؟)قدماموتندترکردم که صدای آشنایی روشنیدم:فریحاروانی منم!!!
    توتنهاکسی بودی که منوبه اسمی که پدربزرگم دوست داشت صدامیزدی....باناباوری به عقب برگشتم که فهمیدم اینم یکی از شوخیای بی مزت بوده!!!
    امروزم درست مثله همون روزه....
    هوامه آلوده....
    بارون شدیدی میباره....
    سردمه....
    مدام سرفه میکنم.....
    صدای راننده های مزاحم رومخمه....
    بغض میکنم واشک میریزم...
    دیدی.....
    تنهافرق امروزبااون روزنبودن توواون شوخی بی مزته!!
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • آرمین آرام فر چهارشنبه 22 آذر 1396 10:50 ب.ظ نظرات ()
    در این قسمت از سایت انشاهای آماده دو انشا با موضوع شب یلدا برای شما عزیزان قرارداده ایم امیدواریم مورد استقبالتان واقع گردد:::




    یلدا می آید شبى که در آن انار محبت دانه مى شود و سرخى عشق و عاطفه، نثار کاسه هاى لبریز از شوق ما؛ شبى که طراوت هندوانه هاى تازه تابستان به سرماى دستان زمستان هدیه مى شود و داغى نگاه هاى زیباى بزرگ ترها در چشمان کودکان اوج مى گیرد و بالا مى رود. در ازدحام بشقاب هاى کوچک بلور، شیرینى صمیمیت ها و یکدلى ها، تقسیم مى شود و کام هاى همه را شیرین مى کند.
    یلداى طولانى سال، بهترین مجال براى نیم نگاهى کوتاه به لحظه هاست؛ لحظه هایى که در سرعت عبور، خلاصه مى شوند و مى گذرند و این گذشتن، بهترین پیام براى زیبا زیستن ماست؛ زیرا شیرینى در کنار هم بودن لبخندهاى امروز، هزار بار بهتر از اشک حسرت ریختن بر مزار جدایى هاى فرداست.

    یلدا بهانه اى است، بهانه اى، تا ما از فرمان کانال هاى پر پیچ و خم سیم هاى ارتباطات بگذریم و لحظه هاى قشنگ با هم بودن را به هیجان سریال هاى زندگى شیشه اى، بدل نکنیم.

    یلدا، بهانه اى است تا پندها و تجربه هاى ارزشمند پدربزرگ ها و مادربزرگ هایى را که در پس وقت نداشتن ها و بى حوصلگى هاى کوچک ترها مدفون مانده اند، زنده کنیم.

    یلدا، مجالى است براى تکرار هر آنچه روزگارى، سرمشق خوبى هایمان بوده اند و امروز بر روى طاقچه عادت هایمان غبار مى گیرند و فراموش مى شوند.
    مجالى است براى دیدن عزیزانى که تصویر و صدایشان در پس مشغله هاى زندگى رنگ باخته اند.

    مجالى است براى نشستن لبخند بر لبان کودکان، در آغوش پر مهر بزرگ ترها.

    یلدا مجالى است؛ مجالى براى من، مجالى براى تو، تا همگى، لحظه هاى شیرین با هم بودن را تجربه کنیم.

    شب یلدا (۲)

    یلدا و جشن هایی که در این شب برگزار می شود، یک سنت باستانی است. این جشن مراسمی آریایی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می کرده اند. یلدا روز تولد میترا یا مهر است. این جشن به اندازه زمانی که مردم فصول را تعیین کردند کهن است.برای در امان بودن از خطر اهریمن، در این شب همه دور هم جمع می شدند و با برافروختن آتش از خورشید طلب برکت می کردند.

    آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه های گوناگون است که همه جنبه نمادی دارند و نشانه برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند. در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پری آن، آینده گویی می کنند.جشن شب یلدا جشنی است که از ۷ هزارسال پیش تاکنون در میان ایرانیان برگزار می شود. یکی از آیین های شب یلدا در ایران، تفال با دیوان حافظ است. مردم دیوان اشعار لسان الغیب را با نیت بهروزی و شادکامی می گشایند و فال دل خویش را از او طلب می کنند.در برخی دیگر از جاهای ایران نیز شاهنامه خوانی رواج دارد.

    بازگویی خاطرات و قصه گویی پدربزرگ ها و مادربزرگ ها نیز یکی از مواردی است که یلدا را برای خانواده ایرانی دلپذیرتر می کند. اما همه اینها ترفندهایی است تا خانواده ها گرد یکدیگر آیند و بلندترین شب سال را با شادی و خرسندی به سپیده برسانند. در سراسر ایران زمین، جایی را نمی یابید که خوردن هندوانه در شب یلدا جزء آداب و شیوه آن نباشد.

    در جاهای گوناگون ایران، گونه های تنقلات و خوراکی ها به تبع ژیرامون و شیوه زندگی مردم منطقه بهره برده می شود اما هندوانه میوه ای است که هیچ گاه از قلم نمی افتد، زیرا شمار زیادی به این باورند که اگر مقداری هندوانه در شب چله بخورند در سراسر چله بزرگ و کوچک یعنی زمستانی که در پیش دارند سرما و بیماری بر آنها غلبه نخواهد کرد.
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 22 آذر 1396 10:52 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 3 1 2 3