آرمین آرام فر چهارشنبه 22 آذر 1396 11:54 ب.ظ نظرات ()
مادر ، آن هنگام كه درخشش چشمانت را در آسمان زندگی ام می بینم؛ آن هنگام كه جوشش چشمه ی چشمت را در سراشیبی صورت زیبایت برانداز می كنم؛ زمانی كه به یاد می آورم چگونه در جستجوی آغوش پرمهرت حجم خالی فضا را لمس می كردم و با بی تابی نامت را بر زبان می آوردم؛ دلم چون كودكی بازیگوش و بهانه گیر در كنج قفس سینه سر بر دیوار می كوبد.

عزیز من، عزیز بودنت را خدا دانست. او كه بهشت را زیر پایت نهاد. و تو را بزرگ و گرامی داشت.

گاه دست هایم روی موج احساس می لرزد و باران اشك در چشمانم به غم می نشیند. چرا که جوانیت را به پای من ریختی تا جوانم كنی، تا روزی كنارت بنشینم و سرم را بر زانویت بگذارم و نوازش دست هایت را روی صورتم احساس كنم ؛ تا روزی تكیه گاهت شوم و انیس تنهاییت.

ای كسی كه خورشید در مقابل مهربانی ات شرمنده می شود و ماه چهره در نقاب می كشد، هنگامی كه رنج بی خوابی ات را كه با گریه های شبانه ی من تفسیر می شود، تصویر می كنم و زمانی كه به یاد می آورم كه نمی توانستم لحظه ای حتی به اندازه یك چشم بر هم زدن بی تو بمانم، اشك روی چشمانم پرده می اندازد.

مادرم، ای امید من، هنگامی كه با وجودت گل آرزوهایم شكوفه داد و دیوارهای سنگی سكوتم شكست. تو به من زبانی آسمانی یاد دادی، تو آیینه ی آفتابی. مرا مثل آب جذب خودت كردی ، تو مرا سبز كردی…

مادرم، ای آن كه وجود مقدست سراسر عشق و ایمان و دل دریاییت به وسعت آسمان است، من با وا‍ژه هایم كه لبریز عشق است همه جا می نویسم كه دوستت دارم و بدان كه تو را در ایمن ترین و زیباترین عضو بدنم جای داده ام و هر لحظه با هر تپش ، قلبم نام زیبایت را زمزمه می كند.