آرمین آرام فر پنجشنبه 23 آذر 1396 12:18 ق.ظ نظرات ()
انشاء کوتاه ولی آموزنده

موضوع: باد شمال و خورشید

یک روز صبح،(باد)و (خورشید)،اسب سواری را دیدند که شنلی نو داشت و خیلی به آن می نازید. باد گفت:((می بینی آن مرد شنل زیبایی بر دوش افکنده است؛اما اگر من بخواهم به آسانی میتوانم شنل را از دوشش بردارم)). خورشید گفت:((فکر نمی کنم بتوانی ولی من میتوانم،می خواهی امتحان کنیم)).باد با تمام قدرتش وزید،ولی فایده ای نداشت؛زیرا اسب سوار شنلش را محکم تر دور خود پیچید.خورشید گفت:((حالا نوبت من است)).سپس گرمی ملایمی پراکن که حشرات را به زمزمه گل ها را به شکفتن واداشت.اسب سوار به رود خانه رسید،لباسش را از تنش در اورد و مشغول شنا شد زیرا گرمش بود و می خواست خنک شود. خورشید رو به باد کرد و گفت:((دیدی چگونه چیزی را که تو با تمام توان نتوانستی انجام دهی،من با گرمی و ملایمت به دست اوردم؟